تبليغاتX
من هم که صحرایی شدم

درست نمي‌دونم از زندگي چي مي‌خوام ... مي‌نويسم و در واقع نمي‌نويسم .. مي‌خونم و در واقع نمي‌خونم ... ياد مي‌گيرم و در واقع ياد نمي‌گيرم .. لذت مي‌برم و در واقع نمي‌برم ... دوست دارم و در واقع ندارم! ... نفس مي‌كشم و .. در واقع، مي‌كشم و .. مـــــي‌كشم و ....

 

بروز مي‌كنم و در واقع نمي‌كنم ..

درست نمي‌دونم چه بلايي سر خودم آوردم ... يا تو آوردي در واقع ...

 

خسته‌ام ... خسته ... خسته ... اينقدر كه انگار خستگي جزئي از وجودم شده باشه، مثل گوشت و پوست و استخون .. مثل سر و دست و پا .. كه هرچقدر بري كوه، هرچي فيلم خوب ببيني، هرچي همه چي رو بي‌خيال، به خودت آسون بگيري يا نه، هرچقدر سخت بگيري هم، از تنت در نمي‌آد!

تو مي‌دوني من چي مي‌گم! مگه نه؟ حتي نوشتنش هم دل خوشي مي‌خواد كه اين روزا نيست ... تو هم مثل من خيال مي‌كني مجبوري اينقدر جوُر همه چي و همه كس و ناكس رو بكشي، چون خداي نكرده آخه تو آدمي!

«لقد خلقـنا الانسان فی کبد»

قديما اينجور وقتا دلم مي‌خواست سر به صحرا بزنم! حالا اينجور وقتا دلم مي‌خواد لب يه دريا بشينم دم غروب .. زيبايي‌اي رو تماشا كنم كه چيزي نمونده توي سياهي ِ شب گمم كنه .. كه من بمونم و دريايي كه از صداي موجش مي‌ترسم توي تاريكي ... كه نفهمم اين چه كاري بود كردم؟! چرا تا شب نشده برنگشتم زير يه سقف روشن؟!

 

درست نمي‌دونم چه بلايي سر خودم آوردم ... يا تو آوردي در واقع ...

 

 

ديشب فهميدم اين كاغذ پاره‌ها رو براي «يه نفر» كه بخوني، بعد ديگه مچاله نكردنش هم سخت نيست .. مي‌توني حتي تايپشون كني و اينجا بذاري! درست مثل يك گناه بعد از دفعه‌ئ اول ارتكاب! ... هرچند مطمئنّي آخرين قرارت با خودت، اين نبود! از قديم يادت هست كه اينجا اگه  اينطوري بنويسي چقدر زود سبك مي‌شي؛ «سبك» به تمام معنا! سبك يعني آروم، سبك يعني راحت، سبك يعني مثل ِ پر، .. سبك يعني .. جلف!

 

«مستي بهانه كردم و چندان گريستم

تا كس نداند كه گرفتار كيستم ..»

 

قديم دلم مي‌خواست يكي بياد منو از دست خودم نجــــات بده ... حالا كسي هست و من .. دلم مي‌خواد .... دلم مي‌خــواد ...... چقدر فكر كردم كه راستي، حالا _ هر ماهي دو ماهي چند روز _ كه تو پيش ما هستي (!) دلم مگه چيز ديگه‌اي هم مي‌خواد؟!

 

– درست نمي‌دونم از زندگي چي مي‌خوام! ....

 

 

. به دوم شخص مجهول زندگيم .

 

– و من عزيزترين توام هنوز؟..  _ آري!

تويي كه در دل من بذر عشق مي‌كاري!

 

– و ريشه‌هاي من از شوق زندگي جاريست

تو آب را كه بر اين خاك خشك مي‌باري ..

 

جوانه مي‌زند از گوشه‌ئ لبم «فردا»

_ تو بهترين گل ِ ياسي كه ... – دوستم داري؟!

 

 

... نه! مي‌برد و تو را هديه مي‌دهد فردا!

تو درد مي‌كشي اما هنوز بيداري

 

تو را براي دل دخترك فقط مي‌خواست!؟

فريب داده تو را باغبانت انگاري!

 

□□□

 

شبيه آن گل ياسم كه پاي سفره‌ئ عقد

مرا سپرده پدر _باغبان_ به همكارش!

 

دلم براي سپيدار باغمان تنگ است

دلم گرفته از اين روزها و تكرارش

 

مرا به واقعه‌ئ عشق مي‌كشي يعني

غذا و آب به جبر، عشق هم به اجبارش!

 

– به يأس مبهم من پيله كرده‌اي گل ياس!

به روزگار من و درد نابهنجارش

 

به عشق پاك سپيدار و ياس ِ قصه قسم

كسي نديده كه در خواب‌ها به ديدارش ..

 

كسي نديده كه من دفتر و قلم دارم!

كسي نديده كه من دلخوشم به اشعارش

 

 

توضيح 1 __ براي كسي كه احتمالا پرت‌ها رو هم مي‌فهمه! __: «ياس ِ قصّه»‌ تخيلي است! شايد نوشتم كه يعني: «آه! من بسيار خوشبختم!» ..

توضيح 2: تغيير قالب و غيره، مي‌خواستم باشه واسه وقتي كه با مهربان همسرم رفتيم به قصد يه عمر زير سقف مشترك .. ولي اين كار رو هم به اميد درآوردن اين خستگي‌ها از تنم اين همه جلو انداختم ...

توضيح 3 __ براي هم‌سايه‌هاي صميمي‌تر __: بي‌نگراني برام يه دو سه ماهي غيبت رد كنيد ..

 

 

قرار است امشب تو عاشق شوي!

سراغت بيايد از امشب تبي،

كه در آن بسوزي .. بسازي .. و بعد،

غرور خودت را ببازي .. و بعد

نداني چه مي‌خواهي از زندگي!

شبيه من از هر لحاظي .. و بعد

غزل مي‌نويسي و من، بي‌خيال

ندارم به شعرت نيازي! .. و بعد

زمين و زمان پيش چشمت شب است

نه نوري، نه برقي .. _نه گازي!_ و بعد

تو هم عارفي اهل دل مي‌شوي

كه هفتاد شب در نمازي و بعد

خدا مي‌نويسد كه «عاشق شوند!»

نه ابهام دارد، نه رازي ... و بعد ...

همين‌قدر مي‌دانم اين‌را كه بعد

همين شد سرانجام بازي و .... بعد

 

قرار است امشب من عاشق شوم

شبيه تو امشب سراپا تبم

به نامت

    به يادت

        به عشقت

                برايت ... ورق‌پاره خواهم نوشت

به پايان نخواهد رسيد امشبم

خدا جاي من مي‌نويسد : «بمان!»

خدا عاشق است! عاشق امتحان!

 

 

... خداحافظ.

¤  دل‌آهه ©  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 0:2 

سلام .. سلام

شنيدم كسي دلش براي دل‌آهه تنگ شده بود .. هان؟

تو كه حتمن نبودي! با توام! تو كه اصلن نمي‌فهمي من چي‌چي مي‌گم ...

همه‌ئ دنيا فهميدند الّا خود تو! جالب نيست؟

 

خب دارم مي‌گم .........

_ بي‌خيالش!

 

با احترام به همسرم تقديم به ...

لايق تقديم كه نيست ... مي‌نويسم كه فقط ... مي‌نويسم پس هستم!

 

 

يك توضيح كوتاه هم قبلش لازمه! اينكه اين معر تحت تأثير سپيدي بنام "روسپی جان سلام" از فائزه بانو نوشته شده .. حوالي 28 اردي‌بهشت كه درهاي بهشت ديگه داشت كم كم به دوزخ باز مي‌شد مثل هر سال ...

 

 

. به اقيانوس ِ دلي كه بين خشكي‌ها پاگير بود .

 

 

آقا! شما برو وَ به كار خودت برس

ما زير بار عشق شمائيم .. تا پـِرِس،

وقتي شديم، مي‌شود از ما گذشت و رفت،

دنبال عشق تازه‌ئ ديگر!! _سگِ نجس!

 

_خانم! فرشته‌ايد شما، روزتان بخير!

يك لحظه افتخار به ما مي‌دهيد؟ _يس!

 

..

_ آقا حساب را بگذاريد روي تخت

خانم، تو بي‌خيال بكش روي مو بُرِس ..

 

اينجا: زمين – محلّه‌ئ آدم – درِ نهم

اينجا چه مانده از من و آن آدمي كه ژس‍ـ

ــتِ عاشقي چه خوب مي‌آيد به چشمشان

«يك لحظه» غافلي و طلا مي‌دهي به : مس

 

شاعر نباش! حق بده اين درد كهنه است

– يك شعرعاشقانه لباسي‌ست مندرس! –

وقتي نـمي‌شود به نگاه تو دل نـبست،

لعنت به من، به عـشق، به هر چيز جنس ِ حسّ!

 

راستي يه اعتراف! _ شما كه غريبه نيستيد! _ پشيمونم از ترك دفتر ثبت احوالم در پرشين بلاگ كه 6 تير يك ساله مي‌شه ... هنوز هم كه هنوز دوستش دارم با وجود تمام خاطراتي كه در خودش ثبت كرده و من بايد تمامش رو فراموش مي‌كردم ..

 

مثلن اين رو بخونيد ... از 22 تير 84 ....

 

.. خيال مي كنم سكوت را بشود با سكوت شكست!.. اگر هم نشد، چه فرق مي كند ديگر؟ اين بار من به شيوه ئ شيرين تو توبه مي كنم! الهي توبه! توبه از دزديدن لبخند ِ معصو .... دلم مي گيرد اگر هر چه از خوبي ات بنويسم كه نصيب ديگران است .. همه، الّا من ....

گاهي حتي لازم نيست بنويسي ديشب چه شده و امروز چه حالي داري!.. گمان نمي كني تا ابد از ياد دلت برود .... كم كم حقيقتي كه تا باورش سراغم مي آمد، لب مي گزيدم از غم و اشك هايم هر جا كه بودم جاري مي شد، .. جا افتاده:‍

ديگرت هرگز نخواهم ديد ..!

 

توهم كلمات است اينكه برگردي

خودم ميان همين واژه ها گمت كردم!

........

 

و اين .. از چهارشنبه 26 مرداد ..

_ بقيه حوصله‌شون سر رفت و رفتند؛ تو هنوز هستي؟! ;) _

 

 

امروز عزيزترين مهمان دنياي كوچك من مي آيد كمي حجم خلوتم را دو برابر كند؛ به اندازه ئ دو تا روح آواره .. به او خواهم گفت كه آهنگ صدايش چقدر آشناست .. او هم لابد شعر مي خواند: .. هر آنچه ديده بيند دل كند ياد ..

 

پيغام داد دلم: يادت باشه هيچ با آن دست هاي سبز برايم دعا نكني!

_”.. براي دلت كاري نمي شه كرد؛ جز دعا!“_

.. من همين مبتلاي دريا مي خواهم بمانم.

 

هي ...

 

ياد بچگي‌ها بخير!

 

 

.. شايد اين شعرهاي آخرينم را

بـا تمـام دلـت نمي‌پسنـديدي

شايد از روي عشق يا فقط اجبار

خواستي حس كنم كه خوب فهميدي!

 

خواستي من فقط به لحن عاشق‌تر

گاه‌گاهي تو را صدا ... فقط گاهي!

آخرش باورت نشد كه اين دختر ....

از همين لحن ساده هم كه رنجيدي؟

 

شايد از روي عشق يا ... نمي‌دانم

چشم‌هايت چرا نـرفت از يـادم ..

سال‌ها خواستم ولي نمي‌شد خواند

پشت آن چشم‌هاي تر چه مي‌ديدي؟

 

– دختري را كه ...

              _ عاشقت شدم! خواندي؟

، آخرين نامه را ..؟ چطور بود آن شعر؟!

گريه كردي به پاي حرف‌هايش يا

مثل ديوانه‌هاي مست خنديدي؟

 

**

سال‌هايي كه بي «سلام» خالي رفت

«دوست مي‌دارمت» كه جاي خود را داشت

دست‌كم از   سكوت    مي‌شود فهميد

آخـرش بـاورت نشد؛ نـفهميدي.

 

¤  دل‌آهه ©  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 8:24  |