سلام... كليكرنجه كنيد:
¤ دلآهه © پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 17:27 |
بالاخره رسيديم؛ و خيال ميكنم درست جايي كه نگاهم ميخورد به خال آسمان، تابلو زدهاند: به شهر مبارك رمضان خوش آمديد. و من چه تابلوهايي كه پشت سر نگذاشتهام از آخرين سفري كه قرارمان به تا هميشه ماندن شد. ببين! مثل قديم غريبانه نمينويسم ولي .. نميشود غريبيها از يادم بروند؛ حتي اگر پاييزي آمده باشد كه ديگر برايم شروع «مهر» نيست كه مهر ديگر برايم شروع و پايان ندارد؛ جرياني هميشگي است "تا تو نگاه ميكني" .. نمينويسم ولي بغض كوچكم هنوز گاهي گلوگير ميشود كه اين ماه مهر بوي پاييز را اگر هم بشنوم، اگر شاعرانهتر از هميشه به استقبالت هم بيايم هيچ كدام از راهپلههاي چوبي ِ چشمانتظار، صداي قدمهاي تو را ديگر نخواهند شنيد هرگز. ببين! هنوز جرأت دارم بلند خطابت كنم: عزيز دل! ميتواني فرشتهوار از خال آسمان بلند بخندي به خاطرات كودكيهايمان! من همانم كه مينوشتم: مثل روز روشن عاشقم هنوز! و حالا به ياد تو حتي براي دوام حسّ دختر ِ حوّا بودنم نياز نيست .. دارم شما را خوب من! «سلطان غمها» ميكنم! هر روز دارم داغتان را در دلم جا ميكنم دنيا هم آن شب مست بود _ وقتي كه عاشق ميشدم_ حالا خمارم. عشق را، حاشا كه پيدا ميكنم! يك جرعهئ ديگر بده! يك جام سرپرتر بده! وقتي كه زانو ميزنم، دارم تمنّا ميكنم! 23 روز و 5 ماه، پروانهام در پيله بود بيپيلگيهاي تو را بيهوده حاشا ميكنم مردان صحرا قلبشان، "صاحب" ندارد مثل ما من هم كه صحرايي شدم، از عشق پر وا ميكنم دست از دلم بردار عشق! بيزارم از ديوار .. عشق!
¤ دلآهه © دوشنبه 3 مهر1385ساعت 7:3 |
